آیا مدل حکمت، در آموزش هم قوی و پیشتاز بوده و فارغ التحصیلانش در علم و دانش هم موفق هستند؟ و چگونه می توان ثابت کرد که در این مدل، معیار تنها نمرات اکتسابی نبوده و مانایی تجارب و تبدیل دانش به معرفت، مهم و اصل است؟

یکی از پرتکرارترین سوالات، مقایسه ای است که خانواده‌ها میان فرزندان خود و سایر دانش آموزان در مدارس دیگر دارند، اغلب در حوزه های مهارتی و تربیتی رضایتمندی وجود دارد ولی به گونه‌ای در حوزه آموزش دچار یک عدم رضایت کاذب هستند که البته شاید این فضای روانی ایجاد شده، به علت به کارگیری مربیان کم تجربه تر و حتی همراهی مربی در طول سنوات، این باور را ایجاد می‌کند که مربی این مدل، تسلط چندانی ندارد و این شائبه ایجاد می‌شود که آموزش و سطح آن که در مدل حکمت اجرا می‌شود چندان بالا نیست.

در حالیکه هم خانواده ها و مطالبه‌گران تربیت رسمی باید عینک خود را تعویض کرده و یادگیری در شاگردان را به شکلهای کلیشه‌ای مورد سنجش قرار ندهند و به آنها حرکت در پاسخگوئی به این کلیشه ها را تحمیل نکنند.

و هم مربیان باید حواسشان باشد که با حرف زدن خالی با کودک، او فقط تا حدی در تکلم رشد خواهد کرد. لازم است که برای او کتاب بخوانید، بازی کنید، شعر بخوانید و آرام آرام از فضای عینی، او را به فضای انتزاعی بکشانید. با رها کردن کودک، رشد او در حد عمومی اولیه‌ای باقی خواهد ماند. پس با درگیرکردن در مسائل عینی، باید زمینه‌های درگیر کردن در فعالیتهای انتزاعی را فراهم کرده و حجم تلاش او را تا حد تحمل مطلوب و بدون اضطراب نامناسب و خرد کننده و با حفظ زمینه های شوق و انگیزش و حتی اضطراب مناسب (که اضطراب هم تا حدی برای انسان، برای فعال نگه داشتن او و واکنش مناسب، لازم است)، بالا ببرند. بچه ها را به امید اینکه خودشان یاد می‌گیرند و فضای مدرسه نباید فشار داشته باشد، رها نکنند. انسان در فضای فشار و تکاپو، رشد می‌کند. اما تکاپو باید به شکل منطقی و سازنده باشد و نه به صورت تخدیری و از بین برنده جوهره خلاقیت و زمینه رشد انسانی. و این ترکیب توام، بخصوص در میدان غرق شده در تفکر اسکینری حاکم، کار سختی است. ما قصد فاصله گرفتن از یک نظام کلیشه شده را داریم، اما گاه برای فاصله گرفتن، به آن طرف پرت می‌شویم. تعادل بین تلاش و آرامش و تجزیه گرایی و ترکیب گرایی، مهمترین چیزی است که مدارس حکمت و انتظارات خانواده های آن، به آن نیاز دارند؛ و باید این تعادل را یاد بگیریم. ان شاء الله.

اما  این بحث به تفصیل کمی بیشتری نیاز دارد که در ادامه به آن پرداخته می شود:

بخش اول: نگاه از منظر آینه به مدرسه حکمت!

اجازه دهید که اول از خودمان شروع کنیم و از این سمت به بحث وارد شویم که پاسخ سوال فوق مثبت باشد. بعضا گمان می کنیم که این اتفاق در مدارسمان و برخی از مدارس با رویکردهای نزدیک، میافتد! گهگاه احساس می شد برخی از بچه ها آنچنان که لازم است از بنیه های نظری و مهارتی خوبی در حوزه نظری برخوردار نشده اند. (البته این عمومی نیست و موارد خلاف آن را هم فراوان داشتیم.)

منتهی تقریبا در تمام بررسی های انجام شده، برداشت این بود که خود رویکرد، عامل این ضعف نبود. عمدتا عامل اصلی به برداشت مربی از رویکرد برمیگشت. برخی از مربیان ما درگیر این مشکل بودند. اما برخی دیگر بر عکس، بسیار در بکارگیری شاگردان و توانمندکردن آنها، در زمینه های مختلف و از جمله آموزشی مصطلح، توانمند بودند.

در موارد بروز این مشکل، اغلب برداشت مربی این بود که خیلی نباید به بچه ها سخت گرفت، و بچه ها هر وقت دلشان خواست باید کار کنند و هر مقدار دلشان خواست تلاش کنند. اما این تلقی صحیحی از رویکرد حکمت نیست.

رویکرد حکمت اتفاقا به تلاش و جدیت و فعال بودن دائمی شاگردان توجه جدی دارد. بارها این را تکرار کرده ایم که بچه ها در رویکرد حکمت، باید دائما در تلاش و پیگیر باشند و مطالبه فراوانی از آنها بشود. حجم کار فراوان و مسئولیتهای متعدد، بر دوش آنها قرار داشته باشد. شاگردان باید برای ماندن در مدرسه، تکاپو کنند. حتی برای بدست آوردن آن نیز تلاش کند (مسئله پروژه های ورودی و جذب شاگردان را مد نظر بیاورید که در آن شاگرد برای اینکه بتواند در مدرسه ثبت نام کند، باید یک پروژه جدی را طی مدت قابل قبولی، انجام داده و تحویل دهد.)

منتهی به جای درگیر کردن در کارهای فرمال و انتزاعی، باید آنها را دائما درگیر کارهای نزدیک به کاربرد و زندگی روزمره کرد. به جای تاکید بر حل تمرینهای یک بعدی انتزاعی، که اصلا نمیداند کاربرد آن در کجاست و چرا میخواند و به چه دردی میخورد، باید درگیر مسائلی شوند که نیاز به یادگرفتن موضوعات مذکور را پیدا کنند.

و البته باید درگیر موضوعات انتزاعی محض هم بشوند. امکان اینکه به صورت مطلق شاگردان در فضای کاربردی و عینی، با مسائل به نحوی دست به گریبان باشند، که همه موضوعات درسی را کما بیش تجربه کنند، عملا وجود ندارد. ضمن آنکه فعالیتهای انتزاعی، ابعادی از شناخت را در ذهن ایجاد می کند و موجب رشد ذهنی می شود. مسئله مهم این است که ما با یادگیری انتزاعی دشمنی نداریم و سر جای خود از آن استفاده می کنیم. انتقاد ما از نظام آموزشی این است که همه آموزش را به آموزش انتزاعی تبدیل کرده و هیچ جایی برای درگیر شدن شاگردان با واقعیتها نگذاشته است. و البته همین مشی انتقادی، باعث شده که برخی از مربیان، تصور کنند که درگیر کردن شاگردان در یادگیری انتزاعی، اصلا نباید انجام شود؛ و این صحیح نیست. این افتادن از آنور بام است.

غرق شدن در یادگیری عینی، کشیده شدن به یادگیری انتزاعی

اولا شاگردان باید در فضای یادگیری، به صورت جدی درگیر مسائل واقعی و کاربردی و عینی شوند و برای حل آنها مسئولیت داشته باشند و فشار کاری را در آن تحمل کنند. برای راه انداختن کسب و کار در مدرسه، شاگرد باید درگیر کار و تلاش فراوان شود و عرق بریزد، فکر کند، راه حل پیدا کند و درگیر چالش بشود.

 ثانیا، از گذرگاه مسائل واقعی، باید بچه را به مسائل انتزاعی کشاند و احساس نیاز به مهارتهای انتزاعی را در آنها ایجاد کرد، به صورتی که شاگرد مثلا در جریان کسب و کار و فعالیتهای کاربردی، متوجه شود که نیاز به ریاضیات دارد تا محاسبات کسب و کارش را به خوبی انجام دهد. نیاز به ادبیات دارد تا درست بنویسد و حرفش را بیان کند. نیاز به هنر دارد تا به کارش جلوه خوبی بدهد. نیاز به علوم تجربی دارد که پدیده های مرتبط با کارش را درک کند و وقتی که این احساس نیاز به اینها پیدا شد، حالا برای یادگرفتن جدی تر و انجام عمیق تر محاسبات نیاز به تمرینهای انتزاعی متعدد دارد.

و اینجا است که در جایگاه ثالثا، شاگردان باید درگیر کار انتزاعی شوند و مهارتهای تفکر انتزاعی و حافظه خود را تقویت کنند. توانائی حفظ کردن، حل مسئله، دسته بندی موضوعات، تمرینهای مکرر، مدل کردن ذهنی راه حلها و نظایر آن فی البداهه چیز بدی نیست. اتفاقا بسیار هم ضروری است و بچه ها باید به عنوان یک موضوع جدی، به آن بپردازند و در آن رشد کنند. نقد ما از نظام تعلیم و تربیت این است که مستقیم به مرحله سوم مذکور میرود و تمام انرژی بچه ها را مصروف آن میکند و مرحله اول و دوم فوق را رها می کند وگرنه ما با ماهیت یادگیری انتزاعی مخالف نیستیم و البته با توجه به این ایراد نظام تعلیم و تربیت، بدیهی است که در موج اول مواجهه با آن، مدارس و مربیان، به عنوان یک واکنش طبیعی، بعضا به اشتباه، با هر گونه یادگیری انتزاعی مخالف شوند، یا آن را رها کنند.

به دنبال تعادل

واقعیت این است که رویکرد حکمت نه با تنبلی و شل و ول بارآوردن شاگردان موافق است و نه به رها کردن یادگیری انتزاعی. ما اعتقاد داریم که بچه ها را باید سخت کوش و پر تلاش بار آورد و بار مسئولیتهای متعدد را، البته در حد توانشان، بر آنها گذاشت. بچه ها باید آنقدر درگیر کارهای متعدد باشند، که فرصت سرخاراندن هم نداشته باشند (البته نه آنقدر که وقت فکر کردن، بازی و تفریح کردن، تعاملات روزمره اجتماعی و لذت بردن از آرامش در کارهایشان را هم نداشته باشند). از طرف دیگر هم اعتقاد داریم که شاگردان باید یادگیری انتزاعی را در پس رویکرد ترکیبی و مسئله محور و مسائل عینی، یادگرفته و در آنهم پیشرو باشد.

مشکل اصلی مدارس با رویکرد حکمت این است که تعادل برقرار کردن در این میدان برای مربی، مدرسه و خانواده، کار ساده ای نیست. بخصوص وقتی که از یک طرف با مطالبه نظام رسمی، کتاب درسی، بودجه بندی و ارزشیابی رسمی مواجه می شوند و از طرف دیگر با مسائل دوگانه اضطراب و آرامش روحی و حفظ کردن و فهمیدن، عینیتها و ذهنیتها، انتزاعی بودن و کاربردی بودن و نظایر آن مواجه می شوند. نظام آموزشی و سازوکارهای آن، آنها را به سمت اضطراب، حفظ، قوای ذهنی و انتزاعی و امثال آن سوق می دهد و وقتی میخواهند از آنها فرار کنند، در دام رها شدگی و ساده انگاری و تنبلی می افتند.

شاید اگر نظام آموزش رسمی نبود و در یک فضای کاملا آزاد، مربیان ما درگیر تعلیم و تربیت شاگردان با شیوه استاد و شاگردی می شدند، می توانستند به مرور زمان راحت تر خودشان را تنظیم کنند. اما وقتی فشار نظام رسمی در ابعاد گفته شده به شما وارد می شود، شما می خواهید از این فشار کم کنید، در دام آن طرف می افتید.

به همین دلیل مهمترین توصیه ما به مربیان گرامی و مدارس، مراقبت بر حفظ این تعادل است.

بخش دوم: نگاه از پنجره حکمت به بیرون

اگر مسئله را از زاویه دیگر نیز بررسی کنیم، گاهی اوقات به نظر می آید ماهیتا تعلیم و تربیت به خوبی در حال انجام است، اما نوع ارزشیابی و برداشت ما از عملکرد شاگرد معیوب است.

برخلاف رویکرد یادگیری برنامه ای اسکینری که حاکم بر نظام آموزشی کنونی ما است، در روند یادگیری عمیق، عینی و ترکیبی، شخص یادگیرنده بلافاصله به موضوعات یادگیری واکنش نشان نمی دهد، بلکه این موضوع تا نشان دادن واکنش طول می کشد.

مثال عینی و البته طنزآلود برای این موضوع، یادگیری صحبت کردن کودک است. فرض کنید که یک کودک چند ماهه را به شما بدهند و از شما بخواهند که به او حرف زدن بیاموزید. شما کودک را هر روز دو تا چهار ساعت، در اتاقی به نام کلاس برده، چند بار کلمات مختلف مانند آب، بابا، قند و …. را برای او بگوئید و از او بخواهید که این کلمات را تکرار کند (اتاق خشک یک کلاس را هم برای کامل شدن طنز تصور کنید و اینکه شما شکل آب و بابا و قند را روی تخته میکشید و با نشان دادن آن به کودک کلمات را ادا می کنید!!). بعد از هر جلسه هم او را مورد آزمون قرار دهید، که ببینید آیا کلمات مورد نظر را یاد گرفته است یا خیر!

به نظر شما این کودک چقدر خوب صحبت کردن یاد می گیرد؟ احتمالا بالاخره این کلمات را یاد خواهد گرفت! اما در کاربرد آن کلمات قطعا دچار مشکل خواهد شد. تقریبا یقین دارم، کودک بیچاره در آینده دچار لکنت زبان خواهد شد.

اما کودک در شرایط معمولی چگونه صحبت کردن یاد می گیرد؟ باید به صورت عادی با او حرف بزنید! حتی می گویند وقتی کودک در شکم مادر است، با او صحبت کنید. بچه هایی که والدین و اطرافان به صورت معمولی با او صحبت می کنند و او را در واکنش نشان دادن تحت فشار قرار نمیدهند، ناگهان متوجه میشوند که بچه حرف میزند و با سرعت هم حرف زدن او تکامل پیدا می کند و اتفاقا این کودکان از مهارتهای اعجاب آور کلامی برخوردار می شوند. اتفاقا برعکس، خانواده هایی که در مورد حرف زدن فرزندشان حساسند، و او را تحت فشار قرار می دهند، فرزندانی متزلزل در صحبت کردن پرورش می دهند.

یادگیری نرم و تدریجی

یاد گرفتن پدیده ای دفعی نیست که یکدفعه به کودک یک قاعده ریاضی یاد بدهیم و بلافاصله از او پس بگیریم. آنچه که اینگونه یادگرفته می شود، در ذهن کودک برای کاربرد جا نمی گیرد و فقط برای پاسخ دادن به پرسش شما امکان بازیابی آن را پیدا می کند. اما وقتی در شرایط واقعی با مسئله ای مواجه می شود که نیاز به قاعده مذکور دارد، از بکار بردن آن ناتوان خواهد بود. اما اگر بارها این قاعده را در عمل در کاربردهای واقعی و نزدیک به واقعی به کار ببرد، ناگهان میبینید که با مهارت و توان بالایی از این قاعده استفاده می کند و پس از فراگرفتن چند قاعده به این شکل، در یادگیری قواعد به صورت انتزاعی هم به سادگی با موفقیت عمل می کند.

مشکل نظام آموزشی ما آن است که وقتی ما شروع می کنیم و با کودک با حالت معمول صحبت می کنیم، و او را درگیر کارهای جاری و کاربردی و علمی می کنیم، بدون اینکه از او حساب بکشیم، بعد از یکی دو جلسه می خواهند او را طبق تفکر اسکینری خودشان، آزمایش کنند که آیا او این حرفهایی که به او زدید یادگرفته و به صورت موثری پس می دهد؟!

و وقتی شاگرد که اصلا با شیوه بگو و پس بده درگیر مسئله نشده، بلکه با شیوه صحبت کردن معمولی درگیر کار شده بوده است، قاعدتا در اوائل کار نمی تواند به شما پاسخ دهد، شما روش را متهم می کنید و کودک را از دست کسی که صبح تا شب به صورت عادی با او صحبت می کند، گرفته و به دست کسی می سپارید که با بردن بچه به داخل یک کلاس خشک و تکرار، کاری می کند که او طی چند جلسه، چند کلمه را تکرار کند.

بعد هم می گویید که آن صحبت کردن به جائی نرسید و بچه من چیزی یاد نگرفت، ولی اینجا توانست چند کلمه بابا و مامان و قند را یاد بگیرد. اما از این غافلید که جوهره زبان و تکلم فرزندتان را به این وسیله درهم کوبیده اید و کودک شما یک عمر از یادگرفتن زبان رنج برده و تکلم برای او دشوار خواهد بود و با لکنت صحبت خواهد کرد. بلایی که متاسفانه ما سر کودکانمان در مدرسه در ابعاد ریاضی، ادبیات، علوم تجربی وهنر می آوریم و آنها را از فهم و جوشش حل مسئله ریاضی، جوهر ادبی، رویکرداکتشافی علم تجربی و لذت هنری برای تمام عمر محروم می کنیم.

باور تلقین شده توسط نظام آموزشی به ما آن است که موضوع را باید به شاگرد یاد داد و بعد آن را سنجید که یاد گرفته است و یا خیر، و بازخورد مناسب را به او داد و بعد سراغ موضوع بعدی رفت! این رویکرد یادگیری برنامه ای اسکینری، حاکم بر نظام آموزشی ما است. و بر اساس همین تفکر، فهرستی از موضوعاتی که شاگرد باید یاد بگیرد را آماده کرده و در قالب یک برنامه مرحله به مرحله، به خورد کودک می دهیم.

اما رویکرد حکمت با شکستن این باور، تلاش میکند که فضای صحبت کردن را در یادگیری ایجاد کرده، با کودک صحبت کنیم، بدون اینکه انتظار پاسخ فوری او را داشته باشیم و بدون اینکه او را در منگنه پاسخ قرار داده و پاسخهای او را اندازه گیری کنیم. نگران نباشید، به تدریج زمان آن فرا می رسد که کودک بدون اینکه ما متوجه شویم چگونه، صحبت کردن را شروع می کند. با درگیر کردن شاگردان در کسب و کار، طراحی و ساخت، مطالعه کتابهای جذاب و … در مدرسه، نمی توان انتظار داشت که شاگردان بلافاصله موضوعات مد نظر شما را طوطی وار پاسخ دهند. اما بتدریج با فرصت دادن به آنها و تداوم فعالیتها، روزی ناگهان با این مواجه می شوید که شاگرد بدون اینکه بدانید چگونه، ناگهان به صحبت کردن، عمل کردن و فهم کردن زمینه ریاضی، کسب و کار، هنر، ادبیات و زمینه های دیگر بر حسب استعدادها و زمینه هایش، به صورت روان و بی دردسر پرداخته و شما را حیران می کند.

مشکل گشایی دو طرفه

در جمع بندی باید اشاره کرد که این به هر دو طرف باز می گردد. هم خانواده ها و مطالبه گران تربیت رسمی باید عینک خود را تعویض کرده، و یادگیری در شاگردان را به شکلهای کلیشه ای مورد سنجش قرار ندهند و به آنها حرکت در پاسخگویی به این کلیشه ها را تحمیل نکنند.

و هم مربیان باید حواسشان باشد که با حرف زدن خالی با کودک، او فقط تا حدی در تکلم رشد خواهد کرد. لازم است که برای او کتاب بخوانید، بازی کنید، شعر بخوانید و آرام آرام از فضای عینی، او را به فضای انتزاعی بکشانید. با رها کردن کودک، رشد او در حد عمومی اولیه ای باقی خواهد ماند. پس با درگیرکردن در مسائل عینی، باید زمینه های درگیر کردن در فعالیتهای انتزاعی را فراهم کرده و حجم تلاش او را تا حد تحمل مطلوب و بدون اضطراب نامناسب و خرد کننده و با حفظ زمینه های شوق و انگیزش و حتی اضطراب مناسب (که اضطراب هم تا حدی برای انسان، برای فعال نگه داشتن او و واکنش مناسب، لازم است)، بالا ببرند. بچه ها را به امید اینکه خودشان یاد می گیرند و فضای مدرسه نباید فشار داشته باشد، رها نکنند. انسان در فضای فشار و تکاپو، رشد می کند. اما تکاپو باید به شکل منطقی و سازنده باشد و نه به صورت تخدیری و از بین برنده جوهره خلاقیت و زمینه رشد انسانی.

و این ترکیب توام، بخصوص در میدان غرق شده در تفکر اسکینری حاکم، کار سختی است. ما قصد فاصله گرفتن از یک نظام کلیشه شده را داریم، اما گاه برای فاصله گرفتن، به آن طرف پرت می شویم. تعادل بین تلاش و آرامش و تجزیه گرایی و ترکیب گرایی، مهمترین چیزی است که مدارس حکمت و انتظارات خانواده های آن، به آن نیاز دارند؛ و باید این تعادل را یاد بگیریم. ان شاء الله.