چالش های اصلی نظام آموزش فعلی چیست؟

اگر منظور همه چالشها است، فهرست بلندبالایی است که فرصت آن در این مقال نیست. اما اگر منظور، مهمترین و گلوگاهی ترین چالش است، فکر می کنم در کتاب گذار در بحران به این موضوع پرداخته باشم. البته چالشهای مهم و گلوگاهی دیگری هم وجود دارند. نظیر: – چالش نیروی انسانی ناکارآمد – چالش تربیت و ارزشیابی نیروی انسانی – چالش کتاب درسی همگرا – چالش اهمیت کمرنگ به آموزش و پرورش در کشور و نظایر آن. اما همه این چالشها در این چالش محوری که در کتاب به آن اشاره کرده ام، جمع می شود:

ماموریت فراموش شده مدرسه، شاگردان را برای چه به مدرسه می‌فرستیم؟ این سوالی است که قائدتا برای همه ما ایجاد شده است. حتی اگر به صورت مستقیم در مورد آن فکر نکرده باشیم، تلویحا پاسخی برای آن داریم. و حالا پاسخ چیست؟ پاسخ عوامانه این است که: ”شاگردان باید به مدرسه بروند که درس بخوانند و چیز یاد بگیرند“! جالب این است که عملا همین پاسخ عوامانه است که تحقق پیدا می‌کند. شاگردان درس می‌خوانند و چیز یاد می‌گیرند. اما چه درسی را و برای چه می‌خوانند؟ چرا ”بخوانند“؟ – چرا این درس را خواندنی تلقی می‌کنیم؟ و چه چیزی یاد می‌گیرند؟ و چرا باید یاد بگیرند؟ اینها سوالاتی است که پاسخ به آنها، ما را متاسف می‌کند. اما در حقیقت مدارس دو ماموریت اساسی را بر عهده دارند. اول آنکه فرزندان جامعه را برای ایفای نقش مناسب در جامعه و دریافت توانمندیها، آگاهی‌ها، کسب مهارتها، شکل گیری باورها، عادتها و منش و پذیرش هنجارها، مطابق آن نقشهای مورد نظر جامعه آماده کنند و دوم آنکه زمینه عملی توسعه و پیشرفت جامعه و کشور را از طریق اصلاح و ارتقاء آگاهی‌ها تا هنجارها، فراهم آورند و جامعه‌ای پیشرفته‌تر و توسعه‌یافته‌تر را ایجاد کنند. بدین ترتیب شاگردان را برای آن به مدرسه می‌فرستیم که توانمندیها، آگاهی‌ها، مهارتها، باورها، عادتها، منش، هنجارها و رفتارهای مناسب برای جامعه پیشرفته‌تر و تکامل یافته‌تر آینده را کسب کرده و بتوانند این جامعه جدید آرمانی را بنا کنند. حالا باید از خودمان بپرسیم که امروز در مدارس ما چقدر این اتفاق می‌افتد؟ نه تنها چقدر این اتفاق رخ می‌دهد، بلکه چقدر مدارس ما چنین ماموریتی را برای خود متصورند و برای تحقق آن تلاش می‌کنند؟ پاسخ اما بسیار تاسف بار است. نه تنها مدارس در انجام چنین ماموریتی ناتوانند و درست عمل نمی‌کنند، بلکه اصلا چنین ماموریتی را برای خود ترسیم و حتی تصور هم نمی‌کنند. آموزش و پرورش به عنوان باور پیش فرض خود، با شعار آموزش علوم پایه عمدتا به اهداف دانشی متمرکز می‌شود و رسالت خود را فقط آموزش دانش، آنهم با شکلی غیر کاربردی و محدود می‌داند و تصور می‌کند که این حداکثر کاری است که می‌تواند در عمل به ماموریت خود انجام دهد. فرزندانمان را به مدرسه می‌فرستیم تا مدرسه بستر رشدشان را در ابعاد مختلف فراهم آورد. انسانها ابعاد مختلفی دارند که رشد باید در همه آن ابعاد اتفاق بیافتد. ابعاد عاطفی، معنوی، هیجانی، نظری، اخلاقی، ادبی، هنری، جسمی، تعامل اجتماعی، اقتصادی، مهارتی و … ابعاد متعددی هستند که انتظار داریم شاگردان ما در مدرسه در آن رشد کنند. اما نظام رسمی آموزش و پرورش ضمن آنکه در همه این ابعاد شعارهایی می‌دهد، ولی در عمل فقط متمرکز بر ابعاد نظری محض، آن هم در چند حوزه محدود و به صورت ناقص می‌شود.