خبرگزاری فارس، 13 آذر 1403
آموزش و پرورش به عنوان باور پیشفرض خود، با شعار آموزش علوم پایه عمدتا به اهداف دانشی متمرکز میشود، و رسالت خود را فقط آموزش دانش، آنهم با شکلی غیر کاربردی و محدود میداند، و تصور میکند که این حداکثر کاری است که میتواند در عمل به ماموریت خود انجام دهد.
اشاره
در سلسله یادداشتهائی، به ریشه یابی و کالبد شکافی مشکلات ماهوی نظام تعلیم و تربیت و ارائه راه حلهای ممکن پرداخته بودیم. این یازدهمین بخش از این یادداشتها است.
از پیش فرضهائی صحبت کردیم، که نظام تعلیم و تربیت به غلط آنها را لایتغیر فرض کرده، بر آنها پافشاری میکند، و حاضر به تغییر آنها نیست. در حالی که تحول واقعی نظام تعلیم و تربیت، با تغییر این پیش فرضها محقق میشود. در یادداشت دهم، در مورد ماموریت مدارس در جامعه، و پوشش اهداف آموزشی در این ماموریت صحبت کردیم؛ و اینکه نظام رسمی به صورت یک پیش فرض به این ماموریت نگاه میکند. قرار شد که این پیش فرض را از چهار منظر در چند یادداشت بعدی بررسی کنیم. در این یادداشت به بررسی منظر اول یعنی اهداف دانشی میپردازیم. این یادداشت، قبلا در فروردین 1399 در همینجا منتشر شده بود، که با ویرایش مختصر، بازنشر می شود.
دانشآموزِ ”دانش“-”آموز“!
مدارس امروزی تخصص خود را در حوزه انتقال دانش میدانند. و نه تنها تخصص خود میدانند، بلکه عملا منحصر به تلاش در این حوزه هستند و اصولا به حوزههای مهارت، فرهنگ و شخصیت نمیپردازند. تلاشهای محدودی که برای انتقال مهارت به شاگردان در اتفاق میافتد، عمدتا شامل مهارتهای ابزاری حوزه دانشی میشود.
وقتی فهرست اهداف آموزشی ذکر شده در برنامههای درسی رسمی و راهنماهای تدریس را مرور میکنید، ظاهرا سه دسته اهداف دانشی، مهارتی و بینشی را ترسیم میکند.
اهداف بینشی که کلا تعطیل است. فقط عبارتهای دهان پرکن، بدون اینکه سازوکار ارتقاء مشخصی برای آن در نظر گرفته باشند، و بدون اینکه امکان سنجش آن وجود داشته باشد، و بدون اینکه در عمل کسی به سراغ آن برود و از آن پرس و جو کند. هیچوقت شده یک بازرس رسمی، معلمی را برای عدم پوشش اهداف بینشی مواخذه، یا برای پوشش خوب آن تشویق کند؟ اصلا سازوکاری برای بررسی و اعلام نظر در مورد آن در چک لیستهای خود دارند؟
اهداف مهارتی هم که عمدتا شامل مهارتهائی میشود که فقط برای کسب اهداف دانشی مورد نیاز است. مثل مهارتهای حل مسئله، مهارتهای نوشتن، مهارت گوش دادن، و نظایر آن. پس اهداف مهارتی هم اگر حضور کم رنگی دارند، در سایه و از صدقه سری اهداف دانشی است.
میماند انبوهی از مولفههای اهداف دانشی که هم مفصلا فهرست شده، هم محتوای مفصلی برای آن ارائه میشود، هم مورد سنجش و اندازهگیری مفصل و موشکافانه قرار میگیرد، و هم ارائه و عدم ارائه آن زیر ذرهبین بازرسان رسمی قرار میگیرد.
بیدلیل نیست که اسم شاگردان را ”دانشآموز“ و”دانشجو“ میگذارند و بر این عنوان تاکید دارند. آنها فقط قرار است دانش را بیاموزند، بجویند و یاد بگیرند. اصلا قرار نیست بینش و مهارت کاربرد آن را کسب کنند؛ آموزش و پرورش و آموزش عالی چنین قراری را با خود نگذاشته است، و عملا چنین ماموریتی را برای خود تصور و باور نمیکند.
آموزش علوم پایه، مبتنی بر نظریهای منسوخ شده
اولین واکنشی که نظام رسمی به بحث مطرح شده ما میدهد، ادعای ضرورت تمرکز بر آموزش علوم پایه است. نظام رسمی تعلیم و تربیت اعلام میکند که با توجه به محدودیت زمان و تنوع دانش، فقط میتواند به آموزش علوم پایه بپردازد. همچنین ادعا میکند که در صورتی که شخصی علوم پایه را درست کسب کند، علوم دیگر را نیز به راحتی کسب خواهد کرد.
این موضوع حتی تا دامنه آموزش عالی نیز کشیده شده، و درصد قابل توجهی از دروس مقطع لیسانس، به علوم پایه اختصاص دارد. درصد قابل توجهی از درسهائی که دانشجویان مجبور به گذراندن آن هستند، عملا در حوزه تخصصی آنها کاربرد مستقیمی ندارد.
این باور که ماموریت آموزش و پرورش و حتی آموزش عالی (در مقطع کارشناسی) به آموزش علوم پایه منحصر میشود، یکی از مهمترین پیش فرضهای نظام تعلیم و تربیت است. پیش فرضی که متولیان آن به صورت جدی و با قدرت از آن دفاع میکنند.
شاید ریشه این تفکر را بتوان از تعلیم و تربیت گذشته دانست، که شاگردان فلک زده را مجبور به خواندن دروسی میکردند، که هیچ کاربرد واقعی نداشت. در غرب سمبل این خبط نظام آموزشی را در آموزش زبان لاتین میدانند. زبان لاتین تقریبا در هیچ جای دنیا (بجز توسط خواص در کلیسای کاتولیک) زبان زنده و مورد گویش اقوام خاصی نیست.
در اعصار گذشته در امپراتوری روم باستان به عنوان زبان رسمی انتخاب شده است. پس از مدتی هم بجز در گویشهای داخلی کلیسای کاتولیک، در گویش عمومی هیچ جای دنیا وجود خارجی نداشته است. اما قرنها، شاگردان مدارس رسمی، به عنوان یک درس الزامی، مجبور به فراگرفتن این زبان دشوار میشدند. خواندن درس لاتین به عنوان یک زجر بیهوده در ادبیات عامیانه اخیر اروپا شناخته میشود.
برنامه ریزان درسی اعتقاد داشتند که خواندن زبان لاتین، ریاضیات، فیزیک، شیمی، ادبیات دستوری و نظایر آن به عنوان علوم پایه، ذهنها را برای یادگرفتن موضوعات مورد نیاز، ورزیده میکند. نظریه انضباط صوری به این باور رنگ و بوی علمی داد. هر چند که این نظریه سالها است که از نظر علمی و توسط دانشمندان متعدد منسوخ و رد شده است، اما هنوز عملا مبنای تفکر و باور آموزش بر محور علوم پایه قرار دارد.
اینگونه است که آموزش و پرورش به عنوان باور پیشفرض خود، با شعار آموزش علوم پایه عمدتا به اهداف دانشی متمرکز میشود، و رسالت خود را فقط آموزش دانش، آنهم با شکلی غیر کاربردی و محدود میداند، و تصور میکند که این حداکثر کاری است که میتواند در عمل به ماموریت خود انجام دهد.
علومي نظير رياضيات، فيزيك و شيمي از اين لحاظ علوم پايه اتلاق ميشود كه اغلب موضوعات علمي به نوعي به اين علوم مرتبط ميشوند. حقیقت آن است که علوم، وابستگی چندگانه ای به هم دارند، و واقعا به سادگي نميتوان مشخص كرد كه كدام علم، پايه علم کدام علم دیگر است.
البته در اينكه از مفاهيم ابتدائي رياضي يا مثلا آمار در اغلب علوم استفاده ميشود شكي نيست. اما آيا كل علم رياضي با تمام مباحث آن به عنوان يك پايه علم مثلا جانور شناسي محسوب ميشود؟ و آيا علم شيمي به عنوان پايهاي از علم رايانه؟ پاسخ مثبت خيلي معقول به نظر نميرسد.
اگر هم بحث بر سر اين است كه اين علوم به صورت ميانگين در اغلب رشته هاي ديگر مطرح ميشوند، كه اگر دقت كنيم، بسياري از علوم يافت خواهند شد كه در اغلب رشته هاي ديگر كاربرد دارند. آيا علم رايانه يك علم پايه است؟ آيا مهندسي سيستم يك علم پايه است؟ باز هم پاسخ منفي است. در حاليكه اين علوم در اغلب قريب به اتفاق علوم ديگر جايگاه دارد.
و اگر بحث بر سر آن است كه علوم پايه به طبيعت شناخته شدهاي كه ساير سيستمها و موضوعات علمي در آن طبيعت قرار دارند ميپردازد، سئوال ميكنيم كه آيا مثلا علم جامعه شناسي چنين نيست؟ آيا علم ارگونومي چنين نيست؟ آیا فن بیان، زبان بدن، گزارش نویسی، آداب اجتماعی و معاشرت، مدیریت خانواده، برنامه ریزی، هیچکدام پایه برای کسب علوم دیگر نیستند؟
در اينجا قصد ندارم جواب دقيقي به اين سئوالها كه ”علوم پايه چيستند؟“ و ”اصلا آيا چيزي به عنوان علوم پايه وجود خارجي دارد؟“ بدهم. من فقط پرسشهائي را كه در رابطه با علوم پايه وجود دارد، مطرح كردم. با اين پرسشها فقط نشان دادم كه تعريف ما از علوم پايه، چندان هم كه فكر ميكنيم، دقيق و روشن نيست. وارد شدن به اين موضوع خود مستلزم بحث مفصلی است، كه اين موضوع را به فرصتي ديگر واگذار ميكنيم.
بازماندن از ضروریات با تکیه بر مبهمات
اما آنچه در اينجا مي توانيم از همين سئوالات و نشان دادن ابهاماتي كه در اين زمينه وجود دارد، نتيجه گيري كنيم، آن است كه تعريف علوم پايه، هر چه ميخواهد باشد، نميتواند ما را به آن سوق دهد كه شاگرد لازم باشد براي زندگي، كار و حتي پژوهش در يك زمينه علمي، به همه علوميكه ما آنها را پايه ميناميم، آگاه شود. با وسعت يافتن موضوعات علمي و شاخه شاخه شدنها و ممزوج شدن آنها در شاخه هاي بينابيني و پديد آمدن موضوعات جديد، معلوم نيست اصولا يك شاگرد طي دوران تحصيل يا كار خود، اصلا سرو كاري با مباحث مطرح شده در همه قسمتهاي علوم پايه داشته باشد.
معلوم نيست يك متخصص معماری، نيازي به دانستن فلان فرمول شيميائي و ساختمان فلان ماده آلي، و نوع پیوندهای آن داشته باشد. و يا لازم باشد يك متخصص ادبي، از رابطه بين اجرام و برهم كنش آنها خبر داشته باشد. در واقع پاسخ اين ابهام ”معلوم نيست“ هم چندان نامعلوم نيست. در حقيقت ضرورتي به چنين دانسته هائي احساس نميشود. چنين كاربرد و رابطهاي بين بسياري از زمينهها و بسياري از قوانين علمي كه به عنوان عمومي تدريس ميشود، وجود ندارد.
نکته مهم این است که كسي كه در يك زمينه و موضوع خاص به فعاليت ميپردازد، آنقدر بايد حجم زيادي از دانش را در خود موضوع و محدوده پيراموني آن بداند كه ديگر جائي براي مباحث عمومي غير ضروري باقي نميماند.
به عبارت ديگر اين استدلال كه امروز بسيار هم به آن استناد ميگردد كه ”شاگرد بايد با علوم پايه آشنا شود تا عمق درك وي از موضوع بيشتر گردد“، استدلال بي معنائي تلقي ميشود. زيرا آنقدر علوم و موضوعاتي هست كه به او كمك كند كه عمق درك وي را از موضوع زيادتر كند كه جائي براي موضوعاتي كه ممكن است روزي بدرد بخورد باقي نميماند.
وقتي ما ذهن و وقت فراگير را با مجموعه وسيعي از علوم مختلف، كه بسياري از آنها هم كاربردي در محدوده فعاليت (عملي يا حتي تحقيقاتي) او ندارند پر ميكنيم، آنوقت جا و فرصتی براي کسب موضوعات متعددي كه شخص واقعا به آنها نياز دارد، باقي نمي ماند، و شاگرد وقتي براي يادگرفتن آنها پيدا نمي كند.
حتی در تحصيلات دانشگاهي، در رشتهاي مانند مهندسي نرمافزار، نزديك به نيمي از مباحث غير ضروري به نظر ميرسد. ما در اين دنياي پر از موضوعات علمي مورد نياز و كاربردي، با فرصت اندكي كه براي آموزش در اختيار داريم، نميتوانيم زمان را به تعليم دروسي اختصاص دهيم كه اصلا معلوم نيست كاربردي براي آنها وجود داشته باشد يا خير، و بر عكس احتمال كاربرد آن را بسيار ضعيف تلقي كنيم.
*****
از این صحبت کردیم که نظام آموزشی بصورت پیش فرض تصور میکند که فقط لازم است به اهداف دانشی بپردازد. در انتخاب حوزه دانش مورد آموزش هم فقط علوم موسوم به پایه را مد نظر قرار میدهد. در این مورد هنوز حرفهای دیگری باقی مانده که در یادداشتهای بعدی به آن خواهیم پرداخت. ان شاء الله.
الحمد لله رب العالمین.









